علامة مجلسی در «بحارالأنوار» و شیخ علی حائری یزدی در کتاب «الزام الناصب» از «احتجاج» طبرسی نقل کردهاند که سلمان فارسی پس از سه روز بعد از رحلت رسول خدا(ص) برای مردم خطبهای خواند و در آن خطبة خطاب به مردم چنین گفت:
«ستایش خدای را که مرا بعد از آنکه حق را انکار مینمودم، به دین خود هدایت فرمود، چه آنکه من آتش کفر را شعله ور میساختم و آن را بالا میبردم و از آن بهرهای داشتم تا اینکه خدای عزّوجلّ محبّت تُهامه (یعنی سرزمین مکّه) را به دلم انداخت. پس در حالی که گرسنه و تشنه بودم، قومم مرا طرد کرده بودند، دستم خالی بود، مرکبی نداشتم که بر آن سوار شوم و مالی در دستم نبود که مرا توانایی بخشد، بیرون آمدم و حالم آن گونه بود که بود، تا به حضور رسول خدا(ص) شرفیاب شدم و آنچه را که میدانستم شناختم و علائمی را که دربارة رسول خدا اطّلاع داشتم، دیدم. پس خداوند به وسیلة او مرا از آتش نجات داد و در دنیا به آن معرفتی که به وسیلة آن به دین مبین اسلام داخل شدم، رسیدم.
ادامه مطلب
مرکز فرهنگی منتظران
ولادت با سعادت آقا امام رضا(ع) مبارک باد

مرکز فرهنگی منتظران
ولادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه معصومه(س) بر مسلمین جهان مبارک باد

مرکزفرهنگی منتظران





























![]()
![]()
![]()


را در درگاه تو به زیر انداختهام. مگذار پیش هیچكس سرافكنده باشم.

را به مهر و كرم تو دوختهام، راضی مباش چشم به دست كسی داشته باشم.

را گفته تا با تو بگوید جز تو كسی را ندارم و تو همه كس منی.
مگذار این زبان كوچك سر تا پایم را شرمنده كند.
آمادهاند تا فقط از تو بشنوند،
مگذار كه اینها آن چه را كه نباید بشنوند، بشنوند.

به سوی تو برای عرض نیاز آمدهاند،
پر از خالی، خودت بیتوشه برشان نگردان.

در جستجوی عشق راه خانة تو را یافتن،
خودت آن را به آتش عشق بسوزان.

از كثرت طریق سرگردانند، خودت صراط را نشان بده.
بخشندة من، ای بینیاز، همة وجودم نیازمند توست.
خودت با كمند محبت همة جوارح را اسیر كن و بخواه همان باشم كه تو میخواهی.

.jpg)
سال جدید خود را با یاد شهداء آغاز کنیدفقط روزی با ذکر ۱۰۰ صلوات به روح پاک شهداءهدیه کنید ( التماس دعا)
مرکز فرهنگی منتظران
نوروز در بند
مهمترین مناسبت، عید نوروز بود. آغاز بهار برای اسرا بسیار غمانگیز بود. این غم ناشی از خاطرات فراوانی بود که از این عید ملی داشتیم. از کودکی، از کفش و لباس نو، از ماهی قرمز، از تنگ بلور، از هفتسین و از صندوق چوبی مادربزرگ که به ما عیدی میداد. از بوسههای گرم مادر و دستان پدر. از دید و بازدید، لبخند فرزند، چهرهی شاد همسر و وزش نسیم بهاری بر گونههای خاک و امروز جای همه آنها خالی بود. خالی خالی...
در هنگام سال نو، قرآن و بعد فرازهایی از سخن امام (ره) قرائت میشد و اسرا آغاز سال جدید را به همدیگر تبریک میگفتند.
یادم میآید اولین عید اسارت برایم بسیار پراندوه گذشت. برای نخستین بار عید نوروز دور از خانواده بودم. دیگران هم حال مرا داشتند. سکوتی گلوگیر بر آسایشگاه حاکم شده بود. تحویل سال، نیمه شب بود، یکی شمعی روشن کرده بود و در جلوی خود گذاشته بود و به سوختنش مینگریست. دیگری در زیر پتو خود را به خواب زده بود، ولی از غلت خوردن دایمش معلوم بود که خواب نیست، بلکه عکس زن و فرزند خود را در دستان میفشارد. افکار گذشته در جلوی چشمانم جان میگرفتند. من به خانوادهام فکر میکردم، به مادرم، به پدرم، به خواهران و برادرهایم. نمیدانستم با این بمباران شهرها هنوز زندهاند یا نه، ولی یقین داشتم که به یاد من هستند. بغض گلویم را گرفته بود. یکی از دوستان داشت آرام برای خود آواز میخواند. چند دو بیتی را زمزمه میکرد. سکوت آسایشگاه باعث شد صدایش بلندتر شود. صدای گرم و خوبی داشت.
مسلمانان دلم یاد وطن کرد
نمیدانم وطن کی یاد من کرد
نمیدونم که زن بید یا که فرزند
خوشش باشه هرآنکه یاد من کرد
آرام بغضم شکست و بعد از شش ماه اسارت برای اولین بار، گریستم. لحظاتی بعد، کمکم سکوت شکست. غصهها به نوعی وازدگی و بیاعتنایی مبدل شد و شوخی آغاز گردید. دوستی، هفتسین چید. از سنگ، سکه، سیگار، سیم (کابل)، سمون (نوعی نان عراقی)، درست یادم نیست دو تای دیگر چه بود. هرچه بود خندهدار بود و لبخند تلخی بر لبان بیننده مینهاد.


سالیان بعد که اسرا تجربهی کافی اندوخته بودند در هنگام سال نو، قرآن و بعد فرازهایی از سخن امام (ره) قرائت میشد و اسرا آغاز سال جدید را به همدیگر تبریک میگفتند. در یکی دو آسایشگاه با هماهنگی عراقی ها نمایشگاه عکس برپا میشد. عکسهای بچههای اسرا که از ایران آمده بود. به دیدنش میارزید. در حاشیه، چند کار تبلیغاتی هم صورت میگرفت.
در دیگر مناسبتها همچون روز ارتش، روز قدس، روز سپاه پاسداران، روز زن و هفتهی دفاع مقدس به همان منوال برنامهها مهیا و اجرا میشد که در بالابردن روحیهی اسرا نقش بسزایی داشت.
مرکز فرهنگی منتظران
خیبر شکنانی که رفتند...
عملیات خیبر در سوم اسفندماه سال 1362 در منطقه هور در جزایر مجنون آغاز شد، این عملیات، اولین عملیات آبی خاک رزمندگان اسلام در طول دوران دفاع مقدس بود. در این عملیات 1180 کیلومتر از زمینهای منطقه آزاد شد.

منطقه عملیاتی خیبر در شرق رودخانه دجله و داخل هورالهویزه واقع شده است. این منطقه از شمال به العزیره و از جنوب به القرنه و طلاییه محدود میگردد. این منطقه دارای دو نوع طبیعت متفاوت هور و خشکی است.
هور منطقهای است تقریباً هم سطح دریا كه در بعضی جاها سطح آب آن دو تا سه متر بالاتر از آب دریاست و نسبت به مناطق هم جوار گودتر میباشد و روییدنیهایی مانند نی، بردی و چولان، آن را زیر پوشش قرار داده است. قسمت خشكی كه حداقل عرض آن هشت كیلومتر و حداكثر ده كیلومتر است، توسط هورالهویزه در شرق و هورالحمار در غرب، احاطه شده است.
در داخل منطقه مزبور، جزایر مجنون شمالی و جنوبی و تأسیسات مهمی مانند دكلهای برق و دكلهای تقویتی رادیو و تلویزیون، تأسیسات و كارخانجات كاغذ سازی، چاههای نفت و ... واقع است.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، بمنظور غافلگیر کردن دشمن، انهدام نیروهای سپاه سوم دشمن و استفاده از ضعف و ناتوانی او در عملیات آبی و خاکی و ... عملیات خیبر را در این محل طراحی نمود. این عملیات در تاریخ سوم اسفند ماه 1362 با رمز مقدس یا رسول الله آغاز گردید. رزمندگان با سرعت عمل از چند محور و با عبور از تله های انفجاری و بشکه های آتش زا و سنگرهای کمین و دیگر مواضع، بر سر دشمن فرود آمده و در یک هجمه بی امان موفق شدند چند روستای عراقی را آزاد کنند و تعدادی از یگان های مستقر در جزیره را به هلاکت رسانند. تصرف جزایر بعهده لشگر حماسه آفرین علی بن ابیطالب بود که با کمک یگان های دیگر پس از نبردی جانانه، جزیره مجنون شمالی را بطور کامل آزاد کرده، با فشار بی امان خود، دشمن بعثی را کیلومترها به عقب راند. در این عملیات، سپاهیان اسلام، رودخانه دجله و فرات را پشت سر می گذارند و بزرگراه بصره - بغداد در چند نقطه قطع میشود که با این عمل، ارتباط سپاه سوم و چهارم عراق قطع می گردد.
همزمان با اجرای عملیات، یگان های مهندسی رزمی، اقدام به نصب فلزی شناور نموده و در میان حیرت دشمنان، پلی بطول دوازده کیلومتر، زیر بمباران شدید و حجم آتش انبوه دشمن، روی هور برپا می کنند و در نتیجه عقبه ی رزمندگان تأمین می شود. در شمال غرب منطقه، چند روستای دیگر از جمله پل العزیره و شهرک الصغره به تصرف رزمندگان اسلام در می آید. نیروهای عراقی با تحمل خسارات و تلفات بسیار زیاد، از جزایر مهم و حساس مجنون که میلیاردها بشکه نفت در خود ذخیره دارد، عقب نشینی می کنند. رژیم مستأصل عراق که از پاتک های سنگین خود نتیجه نمی گیرد، دستور حمله شیمیائی را بطور گسترده صادر می کند که هواپیماها با پرتاب راکت هایی منطقه را مملو از دود زرد رنگ و سمی می کنند و موجب سوختگی و خفگی تعدادی از رزمندگان می شوند.

با فشار سنگین، در اثر بمباران شیمیائی، رزمندگان برای حفظ جزایر از منطقه العزیره عقب نشینی می کنند. دشمن بعثی که با پاتک سنگینی موفق می شود جاده بغداد - بصره را از کنترل ایرانیان خارج نماید، تلاش می کند تا جزایر را تصرف کند که با انهدام دو گردان پیاده و تانک و به هلاکت رسیدن هفتصد بعثی ناامید شده و عقب می نشیند و بدین ترتیب جزایر مجنون در تصرف رزمندگان اسلام باقی می ماند.
سردار اسلام حاج محمد ابراهیم همت، فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله و پرچم دار بزرگ جبهه های حق علیه باطل که فرماندهی این عملیات را عهده دار بود، پس از سالها جنگ و جهاد بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ (24/12/62) به ندای حق لبیك گفت و به ملکوت اعلی پیوست و در کنار ارواح طیبه دیگر شهدا و همرزمان شهیدش جای گرفت.
مرکز فرهنگی منتظران
هفته بسیج بر دلاوران بسیجی مبارک باد
سلام بسیجى

از صبح منتظر بود، لحظه اى آرام و قرار نداشت. صبح از خانه بیرون آمده بود و زنگ تمام درهاى كوچه را یكى یكى به صدا درآورده و گفته بود كه امروز میهمان عزیزى به خانه اش خواهد آمد. خواسته بود كه براى پذیرایى از میهمان و خوش آمدگویى به مسافرى كه سال ها دور از خانه بوده او را یارى كنند.
چیزى نگذشته بود كه همه اهالى آمده بودند. كوچكترها و بزرگترها حتى ریش سفیدهاى محله هم آمده بودند. آن هم به خاطر لطف و صفا و مهربانى این زن و به خاطر آنكه او همیشه و در همه حال، وقت و بى وقت هر كمكى كه از دستش برآمده بود براى اهالى انجام داده بود.
همه آمده بودند و هر كس به كارى مشغول بود، یكى كوچه را آب و جارو مى زد، دیگرى كوچه را چراغانى مى كرد. اسپند دود مى كردند و گلدان هاى گل حسن یوسف را مى چیدند. ?? گلدان، گل حسن یوسف از ابتدا تا انتهاى كوچه به نظم و ترتیب چیده شده بود. آن هم به ازاى 15 سال دورى یك بسیجى، یعنى یوسف. خلاصه محله بود و شور و شوقى وصف ناپذیر، ریسه هایى كه آسمان بى ستاره روز را به دشتى از پولك هاى چشمك زن تبدیل كرده بودند و عطر گل یاس و بوى اسپند كه فضاى كوچه را پر كرده بود. عجیب بود اولین روز هفته بسیج بود و یك بسیجى بعد از 15 سال مى خواست به خانه برگردد.
حالا دیگر كارها تمام شده بود و همه چیز آماده بود براى یك استقبال گرم و به یاد ماندنى، پرده خوش آمدگویى هم توسط بر و بچه هاى محله روى در خانه نصب شد.
ساعت از 3 گذشته بود. و مرضیه خانم با یك سینى چاى آمده بود تا خستگى اهالى را از تنشان بیرون كند. سینى چاى را به محمد داد تا به همه تعارف كند و خودش آرام كنار دیوار نشست. سال ها مى گذرد و مرضیه خانم آن زن جوان و خستگى ناپذیر 15 سال پیش نیست، صورتش چین و چروك برداشته و كمرش از دورى تنها فرزندش شكسته.
معلوم است كه به سختى انتظار مى كشد و روى پاهایش بند نمى شود. بى قرار است، اما مثل همیشه مى خندد. كنار دیوار كه مى نشیند، بچه هاى همسن و سال محله دور و برش را مى گیرند و از او مى خواهند تا در مورد یوسف برایشان بگوید و او با چنان شور و حالى از یوسفش حرف مى زند كه دیگران را نیز مشتاق شنیدن شنیده ها مى كند. همه حرف هاى مرضیه خانم به یك جمله ختم مى شود: «او یك بسیجى واقعى بود.» هر چند دقیقه رو به بچه ها مى كند و ساعت را مى پرسد.
- ساعت، ساعت چنده؟
و بچه ها كه سعى دارند براى پاسخ دادن به سؤال او از هم سبقت بگیرند، ساعت را اعلام مى كنند. مرضیه خانم كمى خود را جابه جا مى كند تا از میان جمعیتى كه دور و برش را گرفته اند، انتهاى كوچه را ببیند. یكى مى گوید:
- هنوز زوده مرضیه خانم، مگه نگفتید ساعت چهار. هنوز ده، بیست دقیقه اى مونده.
و مرضیه خانم لبخندى بر گوشه لب مى نشاند و دوباره از یوسف مى گوید. زن و مردهاى قدیمى محله هم كه یوسف را دیده بودند و او را مى شناختند، گفته هاى مرضیه خانم را تصدیق مى كردند.
دوست و همكلاسى یوسف، صادق هم از راه مى رسد. جمعیت را كنار مى زند و با مرضیه خانم سلام و احوالپرسى مى كند و بعد هم گلایه مى كند كه چرا زودتر به او خبر نداده است. صادق جلوى در مى رود، جایى كه عكس یوسف بر آن نصب شده. به چشمان یوسف خیره مى شود و زیر لب مى گوید:
- سلام بسیجى، بالاخره دارى میاى بعد از 15 سال، تو این 15 سال به تو چى گذشته. یوسف خیلى حرف ها دارم كه باید بهت بگم. خیلى دلم برات تنگ شده. تو هم باید برام از اونجا بگى، از سال هاى غربت براى تمام شب هاى عمرمون حرف داریم. باید كنار هم بشینیم و قصه هزار و یك شب رو تعریف كنیم. زودتر بیا یوسف، زودتر...
حالا دیگر تا رسیدن عقربه ها به ساعت چهار چیزى نمانده، بچه ها حتى ثانیه ها را هم مى شمارند: 1 ،.. 2 ،.. 3
ساعت 4 شد. 5 دقیقه دیگر هم گذشت، خبرى نشد. گفتند:
- نكنه كه نیاد. شاید راه رو گم كرده. شاید آدرس رو فراموش كرده. اصلاً چرا مرضیه خانم تا فرودگاه به استقبالش نرفت. نه، مرضیه خانم ترجیح داده بود كه مقابل در، همان جایى كه 15 سال پیش او را بدرقه كرده بود از او استقبال كند، او را در آغوش بگیرد و پیشانى اش را ببوسد.
با صداى بوق و نمایان شدن ماشینى در انتهاى كوچه یكى فریاد زد:
- اومد. اومد.
براى لحظاتى همه سكوت كردند، نفس در سینه ها حبس شده بود، بچه هایى كه سنشان به 15 سال نمى رسید و همیشه از خوبى ها و جوانمردى هاى یوسف شنیده بودند، حالا منتظر بودند تا خود یوسف را ببینند. همه منتظر دیدن یك بسیجى با چفیه اى سفید و صورتى نورانى بودند و آنهایى كه سال ها با او همیشه بودند، در انتظار دیدارى دوباره و تجدید خاطرات.
صادق جلوتر از همه مى دوید تا خود را به ماشین برساند و یوسف را در آغوش بگیرد و عطر و بوى خلوص بچه هاى جنگ را استشمام كند.
مرضیه خانم جلوى در ایستاده بود، گویى توان راه رفتن را از دست داده بود یا چیزى مانع جلو رفتنش مى شد. ماشین كمى بعد ایستاد.
در ماشین باز شد، مرد میانسالى پایین آمد. همسایه هاى قدیمى هر كدام حلقه اى گل به نشانه سپاسگزارى، قدردانى و خوش آمدگویى خریده بودند تا بر گردن یوسف بیاویزند.
مرضیه خانم هنوز جلوى در ایستاده بود و در حالى كه اشك هایش بى امان فرو مى ریخت با صداى بلند مى گفت:
- خوش آمدى یوسفم، خوش آمدى مادر، خوش آمدى.
برادران سپاهى در امتداد كوچه به نشانه احترام به صف ایستادند و لحظاتى بعد در مقابل چشمان منتظر اهالى و بچه هاى محل صندوقى كه روى آن پرچم سه رنگ كشور كشیده شده بود از ماشین بیرون آورده شد.
هیچ كس انتظار روبرو شدن با چنین صحنه اى را نداشت. نگاه مردم از تابوت تا در خانه مرضیه خانم كشیده شد و مرضیه خانم هیچ نمى گفت و تنها اشك مى ریخت و اشك مى ریخت. كسى چیزى نمى گفت، همه ترجیح مى دادند ساكت باشند. گویى مى خواستند صداى پاى فرشته هایى كه به استقبال یوسف آمده اند را بشنوند. سكوت بود و سكوت. نگاه ها از هم مى گریختند و بچه ها مات عكس هاى یوسف شده بودند، عكس هایى كه بر در و دیوار كوچه نصب شده بود.
تابوت را روى زمین گذاشتند، صادق كه براى لحظاتى زبانش بند آمده بود، بى اختیار فریاد كشید: یوسف دوست خوبم! خود را روى تابوت انداخت. یوسف گمون نمى كردم این طورى برگردى. بلند شو یوسف! بلند شو بى معرفت! مگه تو بسیجى نیستى، بسیجى بى معرفت نمى شه. نگاه كن، منم صادق. هنوزم چفیه ات رو نگه داشتم و هاى هاى گریست.
- تنها جمله اى كه اهالى محل از زبان مرضیه خانم شنیدند، این جمله بود: یوسفم فداى یوسف زهرا. چون واقعاً سرباز یوسف زهرا بود. صدیقه نورى كلات
مرکز فرهنگی منتظران

مرکز فرهنگی منتظران
چقدر سخته آدم هزاران کیلومتر اون ور دنیا زندگی کنه، ولی دلش توی فکه جامونده باشه!
راحت نیست آدم توی سوئد، توی حال و هوای زندگی روزمره خودش باشه، ولی قلبش واسه بهشت زهرا(س) بتپه!
همه اینارو گفتم تا یه نامه قشنگ و سوزناک از دوست باصفام "مهدی صیادی فرد" براتون منتشر کنم.
جاش خیلی از ما دوره، ولی راهش نه!
خونه اش خیلی با ما فاصله داره، ولی قلبش همسایه مونه!
خب خودتون نامه دلتنگیش رو بخونین و دوست داشتین جوابش رو بدین:
تقدیم به داش حمید بخاطر لطف و صفاش
در جستجوی گم شده
داش حمید، "سیدصادق معصومی" هم یکی دیگه از داداش هامونه که بیست و دو ساله منتظرشیم.
اون هم مثل یک سپاهی و بسیجی دیگه، توی فکه، چنانه، جفیر، کوشک و طلائیه … از روی زمین محو شد و به ستاره ها پیوست.
توی این بیست و دو سال یک قرنه که منتظرشیم.
سید هم مثل خودمون وحشی بود و زبون نفهم.
اما صادق بود و معصوم.
هرچی گشتم دنبال عکسش، پیدا نشد.
انگار میخواد تا ابد گم بمونه!
اما یه هدیه ازش پیدا کردم. عکس همت زیرچادرهای حسینیه.

فقط نمی دونم چرا پشتش نوشته:
"فقط در منطقه جنگی معتبر است!"

خب اگر این کارها رو نمی کرد که بهش نمی گفتند وحشی و الآن هم مفقود نبود!
این هدیه رو تقدیم می کنم به تو که دلت مثل دریاست و حاضر نشدی دل ما رو بشکونی.
امیدوارم هیچ وقت چشمات به در نمونه.
یا علی
مهدی صیادی فرد – استکهلم سوئد
بسم رب الشهدا
اعوذ بالله من نفسی
اهای مردم چیکار می کنین جواب خون شهدا رو چجوری می خوایم بدیم؟ اگه به خدا اعتقاد دارین به همون خدا قسم این رسمش نیست ها .اگه به معاد و قیامت اعتقاد دارین باید اونجا جوابگو باشیم ها
که بعد از شهدا چه کردیم اونا رفتن که ما بمانیم اما نه با این وضعیت اما نه اینکه اونا فراموش بشن نه اینکه هر وقت حرف شهدا میشه بگیم عصر و دوره این چیزا تموم شده یا بگیم اعصابمون ضعیف هست. بیایین یکم فکر کنیم

انهایی که رفتند کاری حسینی کردند.انهایی که مانده اند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند
یا علی................



