علامة مجلسی در «بحارالأنوار» و شیخ علی حائری یزدی در کتاب «الزام الناصب» از «احتجاج» طبرسی نقل کردهاند که سلمان فارسی پس از سه روز بعد از رحلت رسول خدا(ص) برای مردم خطبهای خواند و در آن خطبة خطاب به مردم چنین گفت:
«ستایش خدای را که مرا بعد از آنکه حق را انکار مینمودم، به دین خود هدایت فرمود، چه آنکه من آتش کفر را شعله ور میساختم و آن را بالا میبردم و از آن بهرهای داشتم تا اینکه خدای عزّوجلّ محبّت تُهامه (یعنی سرزمین مکّه) را به دلم انداخت. پس در حالی که گرسنه و تشنه بودم، قومم مرا طرد کرده بودند، دستم خالی بود، مرکبی نداشتم که بر آن سوار شوم و مالی در دستم نبود که مرا توانایی بخشد، بیرون آمدم و حالم آن گونه بود که بود، تا به حضور رسول خدا(ص) شرفیاب شدم و آنچه را که میدانستم شناختم و علائمی را که دربارة رسول خدا اطّلاع داشتم، دیدم. پس خداوند به وسیلة او مرا از آتش نجات داد و در دنیا به آن معرفتی که به وسیلة آن به دین مبین اسلام داخل شدم، رسیدم.
ادامه مطلب
مرکز فرهنگی منتظران
ولادت با سعادت آقا امام رضا(ع) مبارک باد

مرکز فرهنگی منتظران
ولادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه معصومه(س) بر مسلمین جهان مبارک باد

مرکزفرهنگی منتظران
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
رمضان ماهى است كه ابتدایش رحمت است و میانه اش مغفرت و پایانش آزادى از آتش جهنم .
/ بحار الانوار جلد 93 صفحه 342
دعا میکنم که توفیق گرفتن روزه ی وا قعی برای هممون حاصل بشه ، خصوصا برای اون دسته از مردانی که در فضای شهر ها در این گرمای طاقت فرسا مشغول زحمتن که واقعا براشون گرفتن روزه سخت و دشواره
دعای این ماه از بندگان مومن سریعتر پذیرفته میشه آخه درهای آسمون از ابتدای این ماه تا انتهای این ماه به روی بندگان بازه
دعا میکنیم این سال انشاءالله سال ظهور حضرت مهدی (عج) باشه
حلول ماه مبارک رمضان , ماه میهمانیه خدای بزرگ و متعال و ماه رحمت و برکت مبارک![]()
اللهم عجل لولیک الفرج
مرکزفرهنگی منتظران
به نام خدای متعالی که صاحب این میهمانیست و امید به دعوتش داریم
شمارش معکوس شروع شد...
آره زمان داره میگذره ، لحظه ها و ساعت هایی بیشتر نمونده که برسیم به مهمونی
مهمونی عزیز ترین کسمون
یه سری رو میبینم که خیلی بی خیالن
یه سری کمو بیش در تکاپوی این مهمونین
اما خوش به حال یه سری که آماده ی آماده ان
با سفید ترین رو و با پاکو بی آلایه ترین دل دارن وارد میشن
به قولی بهترین اعمال رو هم با خودشون آوردن که پیشکش کنن
من که تا الان آه حسرتی بیش نصیبم نشده
فقط از خدا میخوام که آماده وارد این مهمونی بشم
مرکز فرهنگی منتظران

اگر او بیاید ...
جهان با فروغ جمال عالم آرایش منور گردد.
راهها امن شود.
ثروت به طور مساوی تقسیم گردد.
همه گنجها را استخراج نماید.
جهان در آسایش و آرامش بی نظیر قرار گیرد.
همگان از حکومتحضرتش خشنود باشند.
زمین برکاتش را خارج سازد.
پرچم اسلام بر فراز گیتی به اهتزار در آید.
امت اسلامی مجد و عظمت فوق العادهای پیدا کند.
حکومتهای جابرانه ریشه کن شوند.
شرق و غرب جهان به تسخیر آن حضرت در آید.
فرهنگ بشری به والاترین حد خود برسد.
جهان در ثروت و آبادانی غوطهور شود.
انسانها از رشد عقلانی برخوردار شوند.
همه بدعتهای جاهلی ریشه کن شود.
کینه توزی و دغلبازی رخت بر بندد.
امتیازهای طبقاتی از بین برود.
روابط انسانها بر اساس صفا و وفا استوار گردد.
نیاز همگان بر طرف شود و کسی حاضر به پذیرش زکات نباشد.
همگان در دل خود احساس بی نیازی کنند.
نشانی از شرک و کفر در روی زمین باقی نماند.
همه گردنکشان در برابر آن حضرت تسلیم شوند.
قلب مؤمن از فولاد استوارتر شود.
مردم آرزو کنند که ای کاش نیاکانشان زنده بودند و آن روز فرخنده را میدیدند.
عدالت در همهجا گسترده شود، احدی مورد ستم قرار نگیرد.
در روی زمین ویرانهای نمیماند، جز اینکه آباد گردد
مرکز فرهنگی منتظران

مرکز فرهنگی منتظران

ملاقات با آقا، از خیال تا واقعیت

مردم به شدت به حضرت علاقهمند و ارادتمندند و اگر كسی ادعای ملاقات بكند و ظاهرالصلاح هم باشد، ممكن است مقبول قرار بگیرد و این مشكلات فراوانی دارد. در جریان رؤیت حضرت، باید این نكتهها روشن شود كه خیلی از موارد است كه انسان یك بیماری دارد و شفا پیدا میكند یا گمشدهای دارد و پیدا میكند؛ هیچ دلیلی نداریم كه مثلاً آن كسی كه شخص گمشده را پیدا كرده و یا مشكل دیگری را حل كرده، شخص حضرت باشد. اولیای فراوانی در خدمت حضرت و در تحت تدبیر حضرتند و ممكن است به یكی از اینها دستور داده باشد تا آن مشكل را حل كند.
در بعضی از موارد ملاقات واقعیت است؛ یعنی در حقیقت انسان كسی را میبیند كه مشكل او را حل میكند یا مریض او را شفا میدهد و یا گمشدهای را به مقصد میرساند؛ اما این هیچ دلیلی ندارد كه حضرت باشد. شاید شاگردی از شاگردان حضرت بوده است. حضرت شاگردان فراوانی هم دارد كه سیصد و سیزده نفر هستند و الان ممكن است افراد فراوانی باشند كه تحت تدبیر آن حضرت مأموریتهایی را انجام دهند. آنها هم اطاعت میكنند و به اذن خدا قدرت هم دارند؛ پس اگر یك حادثهای پیش آمد و انسان بزرگواری را دید كه مشكلش را حل كرد، هیچ برهانی ندارد كه حضرت است.
مطلب بعدی آن است كه نظیر مرحوم بحرالعلوم خدمت خود حضرت میرسد و این هیچ بعید نیست؛ بلكه امكان هم دارد؛ اما در این بخش، دو مسئله است.
1. او حق ندارد بگوید من خدمت حضرت رسیدهام.
2. ما حق نداریم قبول كنیم.
به ما گفتهاند كه شما تكذیب كنید؛ تكذیب به معنای این كه شما دروغ میگویید، نیست و نیز به این معنا نیست كه حضرت قابل دیدن نیست؛ بلكه تكذیب به این معناست كه من موظفم اثر عملی بار نكنم و گرنه هر كس میتواند ادعا كند كه من خدمت حضرت رسیدهام و حضرت فرمودند: «فلان چیز حلال است یا فلان چیز حرام است»، سنگ روی سنگ بند نمیشود. روایتی كه میگوید تكذیب كنید، نه یعنی تو دروغ میگویی؛ یعنی من موظفم اثر عملی بار نكنم.
چند وقت قبل چند نفری از تهران آمده بودند. اینها به قدری ساده بودند كه خیال میكردند خدمت حضرت رسیدن، مثل خدمت یك مرجع رسیدن است. نامهای آوردند كه دوشنبه كه شما خدمت حضرت میرسی، این نامه را خدمت حضرت بده. این نوع نگاه یك آفتی است.
امام، مثل خورشید آسمان است؛ همان طور كه شما با دستتان نمیتوانید به آفتاب برسید. در این فضا و بازار آشفته، فرقهها پیدا میشود. ملل (مذاهب) را انبیا علیهمالسلام و نِحَل (ادیان ساختگی) را همینها آوردند.
حالا اگر شیادی اینها را ببیند، چه بازی در میآورد. یكی دو بار اینها باورشان میشود و بعد وقتی كشف خلاف شد، از اصل دین بر میگردند.
سوء استفاده از ضعف فهم مردم، خطر فراوانی به دنبال دارد؛ چون در این صحنه آن كس كه بازیگر تر است، پیروز است. در سالهای دفاع مقدس در وجب به وجب صحنه جنگ بسیجیها میگفتند: یا اباصالح المهدی و كشور را حفظ كردند كه این بركت است؛ نه مثل این عوام كه میگویند: روز دوشنبه كه خدمت حضرت میرسی، نامه را به ایشان بده.
درباره غیبت حضرت مهدی این ماییم كه غایبیم. نابینا از بینا غایب است؛ نه بینا از نابینا.
اگر یك نابینایی دوست خودش را نمیبیند، آن دوست غایب نیست؛ این نابینا غایب است. این چنین نیست كه حضرت غایب باشد؛ چه این كه ظهور هم در حقیقت مال حضرت و این نور است.(1)
پینوشت
1. بخشی از سخنان آیةالله جوادی آملی در نشست مقدماتی ششمین گفتمان مهدویت، مهر 1383.
مرکز فرهنگی منتظران

مرکز فرهنگی منتظران
سالروز به اما مت رسیدن حضرت مهدی (عج) بر منتظران درگاهش
مبارک باد




مرکز فرهنگی منتظران

كه او خواهد آمد..
| عصر ستاره |
| گوشه ای از حرکت دسته عزاداران حسینیه اعظم زنجان |
عصر پنج شنبه همه ی ما، همه ی آنهایی که عصر یک پنج شنبه مثل تمام پنج شنبه های سال راه افتاده اند توی خیابان قطره می شویم، قطره.......! پنج شنبه،پنج شنبه است دیگر ......! نه نیست! عصر تاسوعا مثل همه ی پنج شنبه ها نیست، اصلا مثل هیچ روزی نیست! می دانی در این عصر همه ی دنیا ، نه حداقل تمام دنیایی زنجانی ها عوض می شود همه تبدیل می شوند به یک پیکر، یک پیکر واحد که راه می افتدند داخل خیابان اصلی این شهر مثل یک سیل عظیم که ازعظمت بارشی طوفانی پدیده آمده و چه عجیب که اولین رعد و برق این باران 1400 سال قبل زده شده در حقیقت این سیل خشم فرو خورده ای قرنهاست در اعتراض به ظلم و بیداد! نهضت انقلابی امام حسین(ع) شعار آزادی و آزادی خواهی برای همه ی ملت هاست. نه!نه! ببخشید شعار نیست مگر یک شعار می تواند چنین شوری بیافریند که مردم حتی در دمای 12 ،13 درجه زیر صفر تمامی یک عصر را حتی با پای برهنه در طویل ترین خیابان شهر بر سینه بکوبند و گریه کنند که خودشان به خواست خویش بدون آنکه رسانه ی بودجه ای هنگفت را برا گشاندنشان به خیابان صرف کنند خودشان را به خیابان می رسانند و آنکه آمده به آنکه نیامده فخر بفروشد. نه ! نه! تب تند انقلابی هم نیست که وقتی دست آوردی را که می خواهی به دست نیاوردی آتش دلت فرو بنشیند هیچ کس از این انقلاب چشم داشتی ندارد که به دست نیاید اصلا قرار است زیر و رو کردن این انقلاب هر ساله در درون آدم ها باشد! برای همین است که هر سال این عشق خدایی فزونتر شعله می گیرد. عصر پنج شنبه اگر اجازه بیابم اگر علمدار کربلا اجازه بدهد در خیل عظیم دریایی خواهم بود که از حسینیه اعظم زنجان تا امام زاده سید ابراهیم قطره ای خواهم بود قطره........!
|
سرشک خجلت(حضرت حُر)

عزيز فاطمه! بر درگه عفوت سر آوردم گناهي از تمام کوهها سنگينتر آوردم
من آن حُرّم کز اول خويش را سد رهت کردم تو را در اين زمين بين هزاران لشگر آوردم
به جاي دسته گل با دست خالي آمدم اما دلي صد پارهتر از لالههاي پرپر آوردم
نشد تا از فرات آب آورم از بهر اطفالت ولي بر حنجر خشکيدهات چشم تَر آوردم
غبارم کن، به بادم ده مرا، دور سرت گردان فدايم کن که در ميدان ايثارت سر آوردم
گرفته جان به کف در محضرت، فرزند دلبندم قبولش کن که قرباني براي اصغر آوردم
سرشک خجلت از چشمم چو باران بر زمين ريزد زبان عذرخواهي بر عليّ اکبر آوردم
همين ساعت که بر من يک نظر از لطف افکندي به خود باليدم و مانند فطرس پر بر آوردم
بده اذنم که خم گردم، ببوسم دست عبّاست که روي عجز بر آن يادگار حيدر آوردم
چه غم گر جرم من از کوه سنگين تَر بُوَد ميثم که سر بر آستان عترت پيغمبر آوردم
مرکز فرهنگی منتظران مسجد حضرت علی اصغر(ع) ُ اصغریه بالا زنجان
سرشک خجلت(حضرت حُر)

عزيز فاطمه! بر درگه عفوت سر آوردم گناهي از تمام کوهها سنگينتر آوردم
من آن حُرّم کز اول خويش را سد رهت کردم تو را در اين زمين بين هزاران لشگر آوردم
به جاي دسته گل با دست خالي آمدم اما دلي صد پارهتر از لالههاي پرپر آوردم
نشد تا از فرات آب آورم از بهر اطفالت ولي بر حنجر خشکيدهات چشم تَر آوردم
غبارم کن، به بادم ده مرا، دور سرت گردان فدايم کن که در ميدان ايثارت سر آوردم
گرفته جان به کف در محضرت، فرزند دلبندم قبولش کن که قرباني براي اصغر آوردم
سرشک خجلت از چشمم چو باران بر زمين ريزد زبان عذرخواهي بر عليّ اکبر آوردم
همين ساعت که بر من يک نظر از لطف افکندي به خود باليدم و مانند فطرس پر بر آوردم
بده اذنم که خم گردم، ببوسم دست عبّاست که روي عجز بر آن يادگار حيدر آوردم
چه غم گر جرم من از کوه سنگين تَر بُوَد ميثم که سر بر آستان عترت پيغمبر آوردم
كربلا يك كلمه نيست كه بتوان معنايش را در فرهنگ لغت و دايرة المعارف جستجو كرد. كربلا يك شعر نيست كه بتوان آن را سرود؛ سرودنش دل شير مىخواهد! و كدام دلى ياراى سرودنش و كدام انگشتانى ياراى نوشتنش را دارد؟ آيا اين همه كه از كربلا گفتند و شنيديم توانست گوشهاى از كتاب نورانى نينوا را بازگو كند؟ ما چه ديديم در آينه غبار گرفته خيال خود: دشتى غبارآلود، جويهاى جارى خون، بدنهاى تكهتكه، خيمههاى سوخته، كودكان گريان و سرهاى بر سر نيزهها نشسته.
اينها را ديديم و نوشتيم و وصف كرديم. گاه از زبان عباس(ع) سروديم، گاه زبان به دهان زينب(س) داديم و ناليديم و گاه همزبان حسين(ع) ، فرياد «هل من ناصر؟» سر داديم. گاه دلهايمان را آتش زديم و گاه چشمهايمان را به خون نشانديم. تا جانمان از عشق لبريز شد، قربانْصدقه سكينه و رقيه رفتيم. پيش پيكر پاره عباس اشكهايمان را نذر كرديم تا تمام آبهاى دنيا مال بچههاى حسين(ع) شود. بعد سراسيمه به سوى علىاصغر دويديم، خونهاى گلويش را با بوسههايمان شستيم تا مادرش، رباب، بيش از آن بىتاب نشود. آن وقت، هَرولهكنان به سوى علىاكبر، قاسم، ... و حسين(ع) رفتيم. ديگر نتوانستيم ادامه دهيم. ديگر نتوانستيم حتى يك لحظه بمانيم. دلتنگى، صبرمان را جواب كرد و نفس كشيدن برايمان حرام نشد؟
خدايا!... پس زينب چه كرد؟ پس سكينه پنج ساله چگونه طاقت آورد؟ چه دلهايى دارند آنان؟ آيا آسمان، دلى به بزرگى آنان دارد؟ آيا مجنون مىتوانست عاشقتر از آنها باشد؟ آيا فرهاد كوه كن مىتوانست مثل آنان سنگدلى دشت را تاب بياورد؟ آيا رستمِ شاهنامه مىتوانست فقط در خواب، از هفتاد خان كربلا جان سالم به در ببرد؟ آيا شمر همانندى در داستانهاى بزرگ دنيا دارد؟ آيا شاهنامه و ايلياد و اديسه توانستند حماسهاى به بلنداى انسانيت و عشق بسرايند؟
حسين(ع) شاعر نبود؛ اما حماسهاى ساخت كه مركبش خون بود و قلمش شمشيرهاى آخته! خاك كربلا صفحهاى دارد به اندازه ابديت؛ پر از دلاوريها، پر از عاشقانهها!
داستان كربلا، داستان يك عشق است يا يك حماسه؟ داستان كربلا، داستان كربلاست. حالا هر كه هرچه مىخواهد بگويد؛ اما كربلا خودش براى خودش هويّت دارد. كربلا مستقل است و در اين تقسيمبنديهاى نيم بند، جاى نمىگيرد. كربلا هر گوشهاش، هر صفحهاش و هر فصلش چيزى است. يك گوشهاش حماسه است، يك فصلش تراژدى است، و درونمايهاش عشق.
كربلا داستانى است كه نويسندهاش به جاى پرواز در خيال، در ملكوت سير مىكند و به جاى آفريدن شخصيتهاى خيالى، آدمهاى واقعى دارد كه از آدمهاى خيالى دست نيافتنىترند. داستان او اوج و فرود ندارد؛ تماماً در اوج است. در واقع، داستان او پايانى ندارد كه فرودى داشته باشد. از آسمان شروع مىشود و بالا و بالاتر مىرود.
حال چه كسى مىتوانست اين دستخط آسمانى را بخواند و با آن سطر، به سطر جلو برود؟ به جز حسين(ع) چه كسى ياراى آن را داشت كه واژهها را بريده بريده و خونين بر صفحه كربلا بخواند. و عباس را بخواند و قاسم را و على اكبر را و على اصغر را؟
زينب چه كرد؟ آيا ماجراى كربلا با زينب تمام شد يا شروعى ديگر را آغاز كرد؟ آيا درد اسيرى و سنگينتر از آن، زهر بىحرمتى به غنچههاى آل پيغمبر را كسى جز او مىتوانست تاب بياورد؟ آيا تراژدى خرابه شام و حماسه خطبهسرايى زينب(س) را جز او كسى مىتوانست به انجام برساند؟ ما كه به اوّل داستان نرسيده، دلهايمان ويران مىشود! پس يزيد كه بود كه دلش از ترس، ويران شد، ولى از غصه تنها لرزهاى كوتاه بر آن نيفتاد؟
شخصيتى مثل يزيد را كدام نويسنده يا شاعرى مىتواند بيافريند؟ شاعر عزيزى يزيد را اينگونه مىسرايد: «يزيد، كلمه نبود، ظلم بود».
آيا بهتر از اين مىتوان يزيد را معنا كرد؟ اما حتى همين بيان كوتاه و مؤثر هم ياراى به تصوير كشيدن يزيد را ندارد. يزيد را فقط صاحب كربلا شناخت و معنا كرد.
شمر كه بود؟ حيوان بود؟ فساد زمين بود؟ يا بدتر از اينها؟ دستهاى حقير او كجا و بوسهگاه پيغمبر خدا كجا؟ شمشير او تهمت بود! لكّهاى سياه بود بر پيشانى تمام سلاحهاى خوب و بد دنيا. تيغ زنگار گرفته او كجا و بريدن سر پسر فاطمه(س) كجا؟
آن روز، ابليس با تمام دم و دستگاهش و با تمام افراد و سپاهش، دور شمر جمع شدند و يكصدا جيغ كشيدند: «بِبُر!». آن روز، تمام كفر، دست به دستِ هم دادند و تمام عشق را سر بريدند.
كربلا تراژدى نيست كه در پايان آن قهرمان داستان كشته مىشود و اشكِ همه را درمىآورد. قهرمان، سر بريده شد؛ اما خونش جارى شد، در تمام تاريخ جارى شد، در يك زمان بىانتها. اين خون، پاى خيليها را گرفت. خيليها را به زمين زد و خيليها را سربلند كرد.
شمر حقير با شمشير حقير ترس آمدند حسين(ع) را سر ببرند، كه ظالمان تاريخ را سر بريدند. شيطان و دم و دستگاهش فقط يك سر را از بدن جدا كردند، فقط يك سر را، نه بيشتر!
كدام تاريخ نويس مىتواند اين واقعه را روايت كند؟ واقعهاى كه خود، فرسنگها از آن جلو افتاده است و تاريخ به گرد پايش هم نمىرسد. آيا تنها سه حرف واژه «عشق» مىتواند آن عشقى را كه در تمام لحظات، شاهد به خون كشيده شدنش بود بيان كند؟ آيا در اين دنيا قلمى و مركبى پيدا مىشود كه تاب نوشتن اين واژه مقدّس را داشته باشد؟ شايد پَر جبرئيل با مركبى آغشته به خونِ شاهدان عاشق، بتواند... شايد!



عصر پنج شنبه همه ی ما، همه ی آنهایی که عصر یک پنج شنبه مثل تمام پنج شنبه های سال