تبليغاتX
log
هیات منتظران ظهور s
 

هیات منتظران ظهور

او خواهد آمد





عجب صبري خدا دارد. . .

 

واستا دنيا ،واستاااااااا دنياااااااااااا من ميخوام پياده شم

همه حرف خوب ميزنن اما کي خوبه اين وسط؟؟؟

بد و خوبش با شما ما که رسيديم ته خط

اين همه چرخيدي و چرخوندي ،آخرش چي شد؟؟؟

نميخوام دربدره پيچ و خم اين جاده شم

من ديگه خسته شدم بسکه چشام  بارونيه

نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم

من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم

بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و کم

آره دنيا ما نخواستيم، دلو با خودت نبين

جاي خوش اين دنيا کجااااااااااااااس؟؟؟

قربونت برم خدا چقدر غريبي رو زمين ......

 

اقا جون خدا صبرتون بده از دست ما حيووناي آدم نماي بي انصاف كه فقط اسم خودمونو آدم گذاشتيم

بخداشرمنده ام آقا . آره بازم مثل هميشه گره افتاده تو كارم ، اشتباه كردم اومدم طلب بخشش كنم اومدم التماس كنم كه شما ضمانت منو بكنيد .اقا جون خيلي دلم گرفته بخدا از همه چيز ، از اين دنيا از آدماش، از شب و روزش كه برام يكي شده ،از خودم  و ........

 

از اين همه دربدري تو قلب من قيامته

چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته

از اين همه دربدري به لب رسيده جون من

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386;ساعت 17:26;  توسط نوكران مولا ; 

زن شفا یافته

نرگس فرنگي نسب هستم، سنم 54 ساله،داراي 2 فرزند هستم، پسرم محمد و دخترم مريم.

قبل از ماه رمضون گردن درد شديدي گرفتم وقتي دکتر رفتم گفت سينه زيت و چرک خشک کن هاي متفاوت داد خوردم.درد ملايم تر شد از  ماه رمضون بود که چشمم احساس کوچيک شدن کرد آمديم تهران ،وقتي که مي نشستم براي صحبت کردن يک دفعه صورتم حالت کجي پيدا مي کرد، لبم کج مي شد، چشمم کوچيک مي شد، ديگه از همين جا شروع به مداوا کردم.

                                                  

                                                      برادر زن شفا يافته

    کما کان قرص هايي بهش دادن و عکس ازش گرفتن و گفتن اين خونش رفسنجان بايد بره.
فرستادنش رفت رفسنجان و بهش هم گفتن که اگه مشکلي برات پيش اومد پيش دکتر هاي کرمان يا رفسنجان برو . ايشون رفت ولي بجاي اينکه بهبود پيدا کنه بد تر شد .

                                                    

                                                       زن شفا يافته          

تشنج از نوک پام شروع ميکرد به گرفتن و ديگه خودم هيچي احساس نمي کردم، که ديگه بقيه مي دونن که من چه جوري بودم.

                                                       

                                                     زن برادر شفا يافته

شديدا خودش رو به زمين ميکوبيد به طوري که هر قسمت از بدنش رو يکي مي گرفت ، دست هاشو يکي ،پا هاشو يکي ، سرش رو يکي و همين طور کمرش رو يکي ميگرفت.بعد از اينکه اين حالت تموم مي شد کوبيدنش تموم ميشد شروع مي کرد به خنده هاي شديد، حدود چند دقيقه مي خنديدو اول با انگشت نشون مي داد ، هر نفر رو نشون مي داد که داشت به اون مي خنديد ، نفر بعدي رو نشون مي داد که ما بعدا ازش سوال مي کرديم که اون حالت ما رو نشون مي دي ما رو مي بيني ، مي گفت هيچي نمي بينم ، خنده هاش که تموم مي شد شروع مي کرد به گريه کردن.

                                                  

                                                     زن شفا يافته         

دوباره تزريق انجام دادم نرمال در اومد ديگه نوار هاي مختلف ازم بر داشتن ولي ديگه پيش مغز و اعصاب نفرستادن پيش اعصاب و روان دکتر خالقي در رفسنجان رفتم که گفتن که  يک نوع عصب خيلي شديدي به شما وارد شده که  اين چنين موردي براتون پيش اومده ولي به اين زودي خوب نمي شين مدتش طول ميکشه که تا وقتي خوب بشين.

                                                   

                                                  برادر زن شفايا فته

در مجموع حرف هاي که من فهميدم گفتن آقا اين هيچ راهي نداره بايد بذارن خودش خوب شه ، گفتيم پس اين قرص ها چيه گفتند مال ضد افسردگي و اين جور چيز هاست.

 

                                                 زن برادر شفا يافته

و بعد از هر چند دقيقه اي يک دفعه به هوش ميومد و خيلي جالب اينکه تو اون حال فقط به فکر حجابش بودکه آيا مردي اينجا نبود روسري من کنار نرفت و بلا فاصله مي پرسيد زن داداش نمازم رو خوندم مي گفتم آره يا نمازت رو خوندي يا نخوندي که بالا خره کمکش مي کرديم که بعد از يک ربع که حالش جا ميومد حالت خميده يا چهار دست و پا تا آشپز خونه مي برديمش که وضو بگيره و بياد نمازش رو بخونه.
تشنج به شدت زياد شد دقيقا هر يک ساعت به يک ساعت مي گرفت که ما همه مي دونستيم و دور جمع مي شديم ، و بعد از اون شد هر نيم ساعتي يکبار که ديگه خيلي شدت پيدا کرد.

نکته ي جالب اينکه در همه ي حالات امام زمان عج را به ياد داشتند و به ايشون متوسل مي شدند و ايشون رو صدا مي زدند.

 

                                                 زن شفا يا فته

احساس عجيبي پيدا کرده بودم گفتم اي خدا من قابل اين جا ام (جایی که معلولان وبیماران روانی د رآنجا هستند) من اومدم اين مريض ها رو ببينم که خودم رو بهتر بشناسم يکي دست ميزد يکي مي خنديد ، جاي خيلي عجيبي بود ، هيج جاش شيشه نداشت باور کنيد قفل هاي چند کيلو يي به هر دري آويزون بود.
گفتم خدا يعني جاي من اينجاست ديگه شروع به گريه کردن کردم.
اگر قابل بدون خدا به حسا ب من خواهر شهيدم ، بالا خره شهيدم به ما بايستي نظري بکن.
خيلي متوسل به ائمه مي شدم

         تو را دارم چه غم دارم                              به عشق تو گرفتارم ابا صالح

 

                                                 زن شفا يافته

خواب ديدم که آقاي قد بلندي اومدن با رويه ي سبز اومدن نقاب سبز به چهره داشتند يک کاسه ي طلايي اوردند گفتند که از اين آب بخور گفتم نه آقا من آب نمي خوام گفتن که نه بخور گفتم که نه من آب احتياج ندارم اونموقع همسرم از شيفت شب تازه بر گشته بود مي گفت ديدم دستت رو روي چونت زدي ولي اصلا به من اعتنايي نکردي مي گفت من خوابوندمت بعدش تو خواب ديدم که آقا مشتش رو پر آب کرد پاشيد تو صورتم.
بلند شدم مادرم رو صدا زدم گفتم ببينيد که صورت من خيس ، ببينيد آقا منو شفا داده.
آقا چند روز ديگه به من قول داده که منو ملاقات کنه تو جمکران.
با خواهرم و برادرم و مادرم و بقيه به جمکران رفتيم.
تو راه قم دو دفعه حالم بد شد ومن رو حرکت مي دادن من اصلا نمي تونستم راه برم.
تو حرم حضرت معصومه رفتيم که زن داداشم زيارت نامه رو خوند منم يه جورايي تکرار کردم بعد به خواهرم گفتم آبجي ميشه منو امام زمان شفا نده و گريه کردن که خواهرم به من گفت به خدا توکل کن.خب حالا ميري مي بيني.

بعد به سمت جمکران اومديم که تو راه جمکران هم يک دفعه حالم بد شد.بعد که از ماشين پياده شديم تا حرم مسافت خيلي کمي بود که من رو برادر و زن برادرم تا اونجا بردن که چند دقيقه طول کشيد.

وارد حرم شديم که زن برادرم به من گفت سلام بده.دستم رو روي سينه ام گذاشتم و گفتم :

                                         السلام عليک يا صاحب الزمان

بعد ديگه هيچي احساس از اين دنيا نکردم.

وارد صحن که شدم يک دفعه سر جام خشکشدم که نفهميدم بعد از چند وقت ولي يک آقاي قد بلند دقيقا مثل همون خوابي که چند روز پيش تو رفسنجان ديده بودم ، ولي ايستاده به خيلي قامت بلندي پا به پام گذاشت خوش آمد گفت وگفت خوش آمدي.

گفت برو ، گفتم به خدا آقا نمي تونم پا هام چنگ ، گفت ميگم برو ، گفتم آقا من نمي تونم برم ، گفت بدو ، همين که گفت بدو يک دفعه به خودم اومدم ، ديدم اصلا يک توان ديگه اي به من وارد شده ، ديدم پا هام صاف ، يک مرتبه گفتم زن داداش نگاه کن نگاه کن ببين آقا به من گفته خوش اومدي، نگاه کن آقا داره به من ميگه بدو.

 

اصلا قابل بيان نيست که بگم چه جوري، همين که گفت بدو ديدم اون ضعف از بدنم رفت ، پاهام قشنگ صاف شد.

 

برادر ايشون ميگه: من يک دفعه ديدم که اين دويد من گفتم دوباره اين حالش بد شد به من گفت داداش ببين آقا منو خوب کرد . ديدم دادزد گفت داداش ببين دستام خوب شد، گفت اين پاهام خوب شد ببين زبونم خوب شد. اين سه تا رو که به ذهن من تدائي کرد. ديگه ما خودمون هم نفهميديم که چي شد که خانوم ها اون ور هم امدند اين رو بردنش بالا.


وقتي من رفتم ديدم مردم افتادن رو سرم ولي قبلش به زن داداشم گفتم که اگه من خوابم برد منو بيدار نکنيد.

 

 دوست دارم نيگات کنم يه بار تو دنيا آقا جون  
                                 چي ميشه جمالت رو کنم تماشا آقا جون

 مگه چيزي کم مي شه يه رو سياه نيگات کنه        
                                  با يه جرعه کم نمي شه آب دريا آقا جون

به جون حسيني که هر دو تامون دوسش داريم   
                              واسه ديدنت نمي شناسم سر از پا آقاجون

  به خوبا سر مي زني مگه بدا دل ندارن         
                           يه سرم به من بزن اي خوب خوبا اي آقا جون

دلم و گره بزن به تار زلف خوشگلت                     
                                   تا بشه از کاره قلبم گره ها باز آقا جون

غرق منتم کن و  يه دستي رو سرم بکش          
                                 تا منم در بيارم سري تو سر ها آقا جون

 

قبلا گفته بودم که اگه من خواب رفتم کسي منو بيدار نکنه.به زن داداشم گفتم خوابم مياد گفت بخواب ، خوابيدم ديدم دوباره همون آقا به خدا قسم اگه بخوام يک کلمه دروغ بگم ديدم همون آقا بدون جوراب زانو به زانو رو به روم نشستند ، ديدم خرمايي دادن دهنم گفتند بخور ، ديدم اين خرما هسته نداره گفتم که آقا اين خرما چرا هسته نداره ، گفت تو بخور. ولي در صورتي که زن داداش من به من تا اون موقع نگفته بودن که ميوه هاي بهشتي هسته ندارند.طعم اون خرما تو اين دنيا نيست .

نمي دونم آقا به چي نگاه کرد به آبروي خانواده ام يا برادر شهيدم چون اصلا من لياقتش رو نداشتم و اصلا فکرش هم نمي کردم که خوب بشم فکر مي کردم که ديگه همه منو به عنوان يک نرگس ديوونه مي بينن.

يا مهدي همينطوري که اين زن را شفا دادي همه ي مريضا رو را شفا بده .الهي آمين


--------------------------------------------------------------------------------


پروردگارا به حق آبروي حضرت فاطمه ي زهرا مادر امام زمان (عج) در ظهور مولا و سرور ما تعجيل بفرما.الهي آمين

 

                                              اللهم عجل لوليک الفرج

                                       اللهم صل علی محمد و آل محمد

مرکز فرهنگی منتظران

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386;ساعت 17:20;  توسط نوكران مولا ; 
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

برای سلامتی مولایمان صلوات

مرکز فرهنگی منتظران روزهای خوبی برای شما منتظران مهدی(عج) آرزو مند است

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386;ساعت 10:47;  توسط نوكران مولا ; 

 

           یا صاحب الزمان ....

 

 

 

 

 

 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386;ساعت 10:20;  توسط نوكران مولا ; 

اولین سالگرد ذاکر دربار حسینی سید جواد ذاکر برمنتظران مهدی تسلیت باد

وعده ما روز پنج شنبه مورخ ۲۱/۴/۸۶ در مجمع حیدریون زنجان با مداحی کربلایی نریمان پناهی

مرکز فرهنگی منتظرانپایگاه ۴۵ سلمان فارسی اصغریه بی سیم التماس دعا

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386;ساعت 12:31;  توسط نوكران مولا ; 

فاطمه یعنی صفای زندگی

مولای من ولادت مادرت زهرا مبارک باد

از طرف حاج مرتضی محمدی-مجمع اکبریون زنجان

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386;ساعت 12:14;  توسط نوكران مولا ; 

ولادت امام زمان (عج) ننسی حضرت فاطمه زهرا(س) مبارک اولسون

از طرف مجمع اکبریون زنجان (التماس دعا)

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386;ساعت 12:1;  توسط نوكران مولا ; 
JavaScript Codes بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد
SongCode.blogfa بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران