تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
می آید...
شاید روزی که دیگر من نباشم...
شاید روزی که دیگر با او نباشم...
شاید روزی که با دیدنش اشک در چشمانم حلقه نزند...
شاید روزی که دیگر ...
ولی می دانم می آید...اخر خودش گفته که می آیم...
محتاج یک نگاهش هستم...اگر نگاه نشد حد اقل یک اشاره...
بیا و مارا از این منجلاب بیرون کش...
بیا...بیا...بیا
بحق رقیه(س)

